یکی بود...یکی نبود...
برای تنها عشق زندگیم...
موضوع انشا«ازدواج را توصیف کنید»
پیش بابایی می روم و از او می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»، بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: «نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد. مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد. بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست کل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم که موضوع انشا این هفته مون اینه که «ازدواج را توصیف کنید.»، بابایی که تازه بهوش اومده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه کرباس هستند!» بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!» پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: «ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت کرد. به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشک جمع می شود، و وقتی دلیل اشک های خواهر رو می پرسم می گوید: «کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می کنم نشانی از گرد و خاک نمی بینم، به خواهر می گویم: «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشک می ریزد. ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به من کمک کردند! منبع:p30data.com شنبه 6 / 4برچسب:, :: 13:0 :: نويسنده : Yasi AB آنشرلي هم نشديم يکي بياد ازمون بپرسه ......... آنه ! تکرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت؟ بچه مردم هم نشدیم ، ملت ما رو الگوی بچه هاشون قرار بدن لاک پشتم نشدیم گشت ارشاد نتونه به لاکمون گیر بده چاقو هم نشدیم تا حداقل اینجوری بتونیم تو دل کسی بریم ای خدااااااا! بختک هم نشدیم بیفتیم رو ملت زمبه هم نشدیم حداقل سگارو نگرانمون باشه نون هم نشدیم یکی از روی زمین ورداره بوسمون کنه مهر جانماز هم نشدیم بوسمون کنن قاصدک هم نشدیم ، پیام رسان و سنگ صبور عشاق شیم عینک آفتابی هم نشدیم دنیا رو از دید بقیه ببینیم گوشواره هم نشدیم آویزون ملت شیم ماکسیما در افغانستان حدود 6 میلیون تومانه ، افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم مهتابی هم نشدیم به ملت چشمک بزنیم ای خدا ... بامزی هم نشدیم بچه ها عکسمون رو بچسبونن روی کتاب و دفترشون مگس تسه تسه هم نشدیم ملت رو بخوابونیم بوم نقاشی هم نشدیم یکی بیاد رومون 4تا درخت و 2تا دونه پرنده بکشه قیمتی بشیم واسه خریدنمون سر و دست بشکونن جودی ابوت هم نشدیم بابا لنگ دراز خرجیمون رو بده کشیش هم نشدیم ، مردم بیان پیشمون اعتراف کنن ، حس کنجکاوی مون فروکش کنه گربه هم نشدیم یکی نازمون کنه ما هم خر کیف شیم فوتوشاپ ام نشدیم بعد از روتوش عکس به خانوما اعتماد به نفس کاذب بدیم بستنی هم نشدیم ، لیسمون بزنن ادمین هم نشدیم هر کی بر خلافه خواستمون حرف زد بنش کنیم خوشتیپ هم نشدیم میریم خیابون ، گشت ارشاد بگیرتمون کلاس بذاریم موبایلم هم نشدیم ، روزی هزار بار نگامون کنی مرد سه زنه هم نشدیم بیارنمون تلویزیون معروف شیم آرایشگر عروس هم نشدیم بابت نیم ساعت کار یک میلیون تومن بگیریم شهرآرایشگر عروسه هم نشیدیم تو صده ی دوم زندگیمون مث دختر 30 ساله باشیم پلیس هم نشدیم بشینیم پشت ماشین تو بلندگو داد بزنیم خانوم بفرما بغل منبع:khanoomgol.com شنبه 6 / 4برچسب:, :: 12:41 :: نويسنده : Yasi AB جملات زیبا به یاد مادر امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم میدونی دلتنگی یعنی چی؟ چشم من بیا من رو یاری بکن بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود در دو چشم تو خدا جا دارد / عشق با چشم تو معنا دارد نبودنِ تــو مـــادر مادری که در کهنسالی با اینهمه درد و بیماری ، دغدغهء روزمره ام ، بودن توست ! مادر، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا. منبع:madarjon.blogfa.com شنبه 6 / 4برچسب:, :: 12:37 :: نويسنده : Yasi AB
چشات ارامشی داره که تو چشمایی هیشکی نیست میدونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست چشات ارامشی داره که دورم میکنه از غم یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویاهام تا جون بگیرم باتو باشی امید فرداهام از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویاهام تا جون بگیرم با تو باشی امید فرداهام چشات ارامشی داره که تا غرق نگات میشم ببین تو بازیه چشمات دوباره کیش و مات میش بمون و زندگیمو با نگاهت اسمونی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویاهام تا جون بگیرم باتو باشی امید فرداهام از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویاهام تا جون بگیرم با تو باشی امید فرداهام... :88: پنج شنبه 10 / 5برچسب:, :: 17:8 :: نويسنده : Yasi AB ببـوسیـدش ... حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش !...
حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش !
حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش !
حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش !
گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش ..
حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش !
حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش !.
وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون ..
وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه . ببـوسیـدش !
حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش !
وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه ..
وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ببـوسیـدش !
حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش !
حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و
وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش !
وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! ..
وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه هست و درُ با پـاش می بنـده ..
وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش !
حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. ببـوسیـدش !
حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده ..
حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش !
وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. !
وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش !
حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. ! شایـد فـردایی نباشـه …
شایـد شما فـردا نباشیـد …
چهار شنبه 12 / 4برچسب:, :: 12:1 :: نويسنده : Yasi AB هر لحظه بهانه تو را میگیرم هر ثانیه با نبودنت درگیرم
حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی من یکطرفه برای تو میمیرم... تـــــــــــــــــــــــو
همان شقایق معروف سهرابی!!! تا تــــو هستی زندگــــــــی باید کرد… هر روز از عمــــر یک زندگــی کــوتاه است
پس عاشـــقانه زندگی کن عشــــــــــق ببـــــــــخش و لــــــذت ببـــــــــر… چهار شنبه 5 / 4برچسب:, :: 15:17 :: نويسنده : Yasi AB زندگی یعنی همین لبخند تو
چهار شنبه 5 / 4برچسب:, :: 15:14 :: نويسنده : Yasi AB در عصر انتظار
به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غریب را پیدا کن
کنار بید
کنار خزان
کنار ارزوی رنگی
در کلبه را باز کن
و به سراغ بغض خیس کنار پنجره برو
و حریر غمش را کنار بزن...
مرا میابی... چهار شنبه 29 / 3برچسب:, :: 10:34 :: نويسنده : Yasi AB
101 راه برای ابراز عشق منهای روابط جنسی
دو شنبه 27 / 3برچسب:, :: 22:17 :: نويسنده : Yasi AB 1) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین دو شنبه 27 / 3برچسب:, :: 22:14 :: نويسنده : Yasi AB آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |